اولین کسی بود که آمد و گفت می خواد معبر باز کند . چند قدم دوید به سمت میدان مین یه لحظه وایساد .همه گفتن ترسیده . کسی گفت : ( خوب بهش هق بدین این طفلک فقط ۱۴-۱۳سالشه ) برگشت به سمت ما پوتین هاش رو در آورد گفت: این پوتین ها نوند بماند . دوید به سمت میدان مین 

 

 

رفته بودن لبه پشتبون و در رو  هم بسته بودن .می گفتن :اگه ما رو نبرید خودمونو میندازیم پایین .بابا شون می گفت: آخه پسرا شما فقط ۱۴-۱۳سالتونه . آن قدر پافشاری وتهدید کردن که همه به  گریه افتادن .تا قول نگرفتن پایین نیمدن

 

                                                       

کوچک بود .هر چه قدر گشتن لباس بسیجی به اندازه ی او پیدا نمی شد . می ترسید نگذارند برود جبهه رفت سراغ ساکش .کمی بزرگ به نظر می رسید .تمام لباس هاش رو پوشیده بود زیر لباس بسیجی