گلوله دشمن در سرباز اسلام اثر نمی کند
خاطره ای از سردار شهید خلبان علی اکبر شیرودی:

وقتی بالگردمان مورد اصابت سه گلوله دشمن قرار گرفت .یکی از گلوله ها از بالای سرمان گذشت و درست جلوی پای شیرودی پایین آمد که او در همان لحظه با ملاحت خاصی گفت :گلوله دشمن در سرباز اسلام،سرباز قرآن اثر نمی کند.
خلبان ایرج میرزایی از همرزمان خلبان شهید علی اکبر قربان شیرودی گفت : شهید شیرودی قدرت فوق العاده و چشمان تیزی داشت و دشمن را خیلی زود تشخیص می داد.
یک روز که با هم پرواز داشتیم ، بالگردمان مورد اصابت سه گلوله دشمن قرار گرفت . یکی از گلوله ها از بالای سرمان گذشت و درست جلوی پای شیرودی پایین آمد. او در همان لحظه با ملاحت خاصی گفت : ببین ، گلوله ها با من دوست هستند ، هیچ وقت در من اثر نمی کنند ، گلوله دشمن در سرباز اسلام ، سرباز قرآن اثر نمی کند.
هوا تاریک شده بود و از طرفی برف شدیدی هم می بارید. گفتم : اکبر بالگرد ما ، سه تا گلوله خورده ، برگردیم. او در پاسخ من گفت : نه ، ما تا آخرین لحظه باید عملیاتمان را ادامه بدهیم تا موقعی که مطمئن شدیم دیگر دشمن نمی توانند مقابله کنند .

وقتی بالگردمان مورد اصابت سه گلوله دشمن قرار گرفت .یکی از گلوله ها از بالای سرمان گذشت و درست جلوی پای شیرودی پایین آمد که او در همان لحظه با ملاحت خاصی گفت :گلوله دشمن در سرباز اسلام،سرباز قرآن اثر نمی کند.
خلبان ایرج میرزایی از همرزمان خلبان شهید علی اکبر قربان شیرودی گفت : شهید شیرودی قدرت فوق العاده و چشمان تیزی داشت و دشمن را خیلی زود تشخیص می داد.
یک روز که با هم پرواز داشتیم ، بالگردمان مورد اصابت سه گلوله دشمن قرار گرفت . یکی از گلوله ها از بالای سرمان گذشت و درست جلوی پای شیرودی پایین آمد. او در همان لحظه با ملاحت خاصی گفت : ببین ، گلوله ها با من دوست هستند ، هیچ وقت در من اثر نمی کنند ، گلوله دشمن در سرباز اسلام ، سرباز قرآن اثر نمی کند.
هوا تاریک شده بود و از طرفی برف شدیدی هم می بارید. گفتم : اکبر بالگرد ما ، سه تا گلوله خورده ، برگردیم. او در پاسخ من گفت : نه ، ما تا آخرین لحظه باید عملیاتمان را ادامه بدهیم تا موقعی که مطمئن شدیم دیگر دشمن نمی توانند مقابله کنند .
او همچنان مقاوم و استوار به مبارزه ادامه داد تا این که نیروی کفر را شکست دادیم و سپس برگشتیم.
![]()
شهید شیرودی ارادت خاصی به شهید کشوری داشت. او عقیده داشت شهدای ارتش از قبیل کشوری، سرباز اسلام بودند و فقط طبق فرمان امام می جنگیدند.
هر موقع به شیرودی می گفتم تو خسته شده ای ، برگرد و مدتی استراحت کن ، قبول نمی کرد و می گفت من باید بجنگم و هیچ وقت خسته نمی شوم.
ایرج میرزایی در پایان گفت : یادم می آید یک روز خانم شیرودی به علی اکبر گفت : اکبر بچه مریض شده ، لااقل امروز به جبهه نرو ... او در جواب گفت : مریضی یک بچه در برابر جان این همه عزیزان که در حال جنگ هستند هیچ ارزشی ندارد
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۲ ساعت 12:37 توسط محمدمهدی شجاعی
|
این وبلاگ با همکاری اعضا فرهنگی مسجد حاج قنبر شهرستان کازرون طراحی شده است