روزی یکی از دانایان دید ناگهان سه مجسمه سیاه و بدقیافه در طرف چپ او قرار گرفتند و سه مجسمه نورانی در طرف راست او؛ از مجسمه طرف راست یکی یکی پرسید: شما کیستید؟

اولی گفت: من عقل هستم. دومی: من حیا می باشم. سومی: من رحم هستم.

اولی: من در سر انسانها هستم.

دومی: من در چشم انسانها.

سومی: من در دل انسانهایم.

- شما کیستید؟!

اولی: من تکبرم.

- جای تو کجاست؟

- سر انسانها!

- سر که جای عقل است!!!

- اگر من وارد سر شوم عقل می رود.

دومی: من طمع هستم.

- مکان تو کجاست؟

- در چشم انسانها!

- چشم که جای حیاست!!!

- من اگر در چشم جا گرفتم حیا می رود.

سومی: من حسد میباشم.

- محل تو کجاست؟

- در دل انسانها!

- دل که جای رحم و مروت است!!!

- اگر من وارد قلب انسان شوم رحم و مروت از قلب رخت بر می بندد.

 

نتیجه گیری اخلاقی:

اگر انسان دریچه های وجود خود را به روی گناهان بگشاید؛ هر گناهی که در او جا کند؛ به همان تناسب؛ فضیلت و اخلاقی انسانی از او دور می گردد.